(ما كه نمی فهمیم هیچ از غم سگ
ما سگ مردمان که وفا می کنیم عین سگ
ما که نمی دهدمان هیچ جهان محل سگ
ما که پارس می کنیم ...
ما که رنج می بریم ...
ما که دم تکان می دهیم...**)
هفته ی آخر اسفند ، صبح زود با صدای ناله ای شبیه ناله ی گربه بیدار شدم. فکر کردم خدای من حتما یک گربه ی بیچاره به دست یک بچه ی قاتل و شکنجه گر بالقوه افتاده و در حالی که اصلا حال نداشتم از رختخواب جدا شوم ، دعا کردم که خود خدا به داد این موجود بیچاره برسد. باز صدای ناله می آمد و من باز دعا کردم که خداوندا این حیوان بدبخت را نجات بده!
اما صدا قطع نشد و تصمیم گرفتم تا بروم و ببینم قضیه چیست. کنجکاو شده بودم. اول فکر کردم شاید گربه ای در حال زایمان است و توی حافظه ام می گشتم که آیا الان فصل زایمان گربه هاست؟! صدا خیلی هم شبیه صدای گربه نبود. صدایی به شدت غمگین و وحشت زده و دردمند و ...
باید به شما اعتراف کنم که من از حیوانات می ترسم! حتی از گرفتن یک کنجشک توی دستم وحشت دارم! اما کنجکاوانه دم در خانه رفتم و ...
خدای من! بله این موجود بیچاره یک توله سگ سر راهی بود!
توله سگ کوچولو را به حیاط خانه آوردیم و نوازشش کردیم. با احتیاط پاهای ما و محدوده ی خودش را بو می کرد و بعد از یک اطمینان نسبی روی دوپا نشسته و درحالی که سرش را کج کرده بود ، شروع به ناله و شکوه کرد! باور کن! اصلا هم خنده ندارد!!
سگ ناله های این توله واقعا دل هر انسانی را به درد و همدلی وا می داشت ، الا مادرم!
مادرم از پنجره ی آشپز خانه فریاد می کشید و تهدید می کرد که اگر توله سگ را به حیاط آوردیم ما را به داخل خانه راه نمی دهد و راستش در ورودی را هم قفل کرد. تمام تهدیدهایی که بلد بود را نثار ما کرد. و من سعی می کردم تمام شعرهایی که در مورد سگ بود برایش بخوانم تا اینقدر در فکر نجاست سگ نباشد! اما مامان دست بردار نبود...
ما هم بی توجه به تهدید های مادرم مشغول دلسوزی برای توله سگ شدیم . به جمع ما برادرم و خانم و دخترکوچولویش هم اضافه شده بودند. توله سگ که حسابی بین نوازشهای این جمع اطمینان خاطر پیدا کرده بود غم و غصه اش را فراموش کرده و دیگر بازی اش گرفته بود. درست مثل بچه ی آدم! درست مثل ما آدمها که فراموش می کنیم...
همین موقع بود که با صدای ناله ای دیگر متوجه شدیم یک توله سگ دیگر هم در کوچه هست!
یسنا زود تر از ما تصمیم گرفت و توی کوچه رفته و در حالی که برای آن یک توله ی دیگر توضیح میداد که دوستت اینجاست تو هم بیا! توله سگ دوم هم دنبال یسنا راه افتاده و به خانه ی ما آمد!
فکرش را بکنید، دو تا توله سگ ... مادرم دیوانه شده بود! و ما همه هیجان زده! برادرم برای توله ها شیر خرید و...
با دامپزشکی تماس گرفتیم و اطلاعات درمورد معاینه و واکسن سگی، حاکی از این بود که این سگ اگر بومی باشد، ارزشش را ندارد!
بله این توله ها بومی بودند. توله سگ ایرانی!
کسی که وارد بود توضیح داد که اگر نژاد نداشته باشند اصلا ارزشش را ندارند که نگهشان داریم. سگ خارجی با نژاد و اصل و نسب و شناسنامه و برنامه غذایی و گردش های روزانه و استحمام و... کلی ارزش دارد. سگ خارجی کلی پز و پرستیژ دارد! می توانی اگر پسر باشی برای دوست شدن با دخترها یک سگ خارجی داشته باشی و برای گردش بیرونش ببری یا اگر دختر باشی... سگ خارجی را همه نگاه می کنند ، نوازش می کنند، کلی قیمت دارد و اعتبار و کلاس صاحبش است. اما سگ ایرانی؟ سگ ایرانی سگی ولگرد و هولناک و کثیف و بیمار و ...
به چشمهای سگها ، به نگاه عجیب و مظلومشان نگاه می کردم و فکر می کردم: چه برتری هست بین انسان نژاد آریایی وقتی گرسنه است و نژاد عرب و هندی و اروپایی؟ چه تفاوت هست بین نیازهاشان ، احساساتشان، غمها و شادی هاشان؟
از طرفی دیگر در حالی که به غرور ملی ام برخورده بود، می گفتم مگر نژاد سگ ایرانی چه کم از نژاد سگ های خارجی دارد؟ اصلا مهم نیست که اصل و نسب خارجی ندارند. همین اصل و نسب ایرانی شان هم مایه ی افتخار است!
و دلم سوخت!...
دلم سوخت برای ایرانی ها که اجنبی پرستی از دوران تسلط عرب در خونشان ریشه دوانده تا حالا که وقتی یک خارجی را می بینند خودشان را گم می کنند و هرجور شده باید خودی نشان بدهند ...
دلم سوخت برای ایرانی که پادزهر اجنبی پرستی برایش زهر نژاد پرستی است!
دلم سوخت برای ایرانی ها که روز به روز در منطقه بدبخت تر و حقیر تر می شوند و نه دیگر از غرور ملی شان که هر ساله موسم انتخابات ، بازیچه ی دست دولت می شود چیزی مانده و نه از ارزشهای اجتماعی مثل مردانگی و همدلی و ...
دلم سوخت برای ایرانی که در جامعه ی جهانی بی اعتبار است و یک اقلیت انحصار طلب ، اعتبارش را برای دلقک بازی در منطقه خرج می کند!
دلم سوخت برای ایرانی که رودخانه ی فرهنگ زیبایش را به یک مرداب بو گندو هدایت کرده و فرهنگ غیر خودی را بصورت بطری های آب بسته بندی شده ی تاریخ گذشته ، مصرف می کند!
و فکر کردم وقتی اوضاع آدم ایرانی این است ، وای به حال سگ ایرانی!
و بعد دلم سوخت برای همه مان! برای همه ی ما که عواطف انسانی و مسئولیت انسان بودن مان زیر خروارها خاک اجنبی پرستی یا نژاد پرستی مدفون می شود و به جایش ساز بی رحمی و نامردمی را کوک می کنیم...
و ما مصمم شدیم نه به خاطر نژاد و نه به خاطر عرق ملی بلکه فقط به خاطر عواطف عمیق انسانی و مسئولیت آدم بودن در طبیعت، از این دو توله سگ مراقبت کنیم تا جایی بهتر برایشان جستجو کرده و مامان را هم از وحشت نجاست سگ که به عواطف انسانی اش چربیده ، نجات دهیم.
*پیشنهاد می کنم به آهنگ واق واق سگ آقای محسن نامجو گوش کنید! هرچند به شدت روی اعصاب آدم، خنج عمیق می کشد...
