ما بشر نیستیم؟!
بابک مهديزاده-
تعجب کردم از دو خبري که کنار هم نقش بسته بود بر پيشاني رسانه هاي خبري کشور. يکيش شکايت از رژيم اسرائيل به شوراي حقوق بشر بود توسط اصلاح طلبان و ديگري خبر درگذشت اکبر محمدي. وجه تشابه هر دو نقض حقوق بشر بود؛ يکي در لبنان و ديگري در ايران. دلم گرفت از اين تشابه و واکنش متفاوت اصلاح طلبان.
آن روز همه دور هم جمع شده بودند در حسينيه ارشاد. از عبدالله نوري تا عزت الله سحابي، از محمد علي ابطحي تا ابراهيم يزدي، از عمادالدين باقي تا علي حکمت و از الهه کولايي تا حبيب الله پيمان و ديگران. از هردسته و گروه اصلاح طلبي با گرايشات مختلف فکري. همان گروه هايي که هيچ واقعه و حادثه تلخي در داخل کشور نتوانست آنها را تکان دهد و کنار هم گرد آورد بلکه بيانديشند به جمع، و براي رهايي از فلاکتي که گيرش افتاده بودند. نه تعطيلي مطبوعات آنها را که هرکدامشان زندانيان مطبوعاتي بسيار داشتند همدل کرد و نه فاجعه کوي دانشگاه که اصلي ترين حاميانشان به باتوم و چماق نواخته شده بودند. اگر ايران را هم آب ببرد به نظر نمي رسد که آنها هواي باهم بودن دوباره به سرشان بزند و دريغ از يک بيانيه مشترک درخصوص يک موضوع واحد. اختلافات آن قدر زياد بود که يکي دلخورانه حزبي جديد تاسيس کرد و هرجا نشست بد دوستان سابق گفت و ديگري شعارهاي زيبا داد و کلاه بر سر اپوزيسيون گذاشت.
اما اگر هيچ حادثه اي اينان را کنار هم قرار نداد، فاجعه قانا و کشتار لبناني ها توسط اسرائيلي ها آنها را براي اولين بار در 8 سال گذشته کنار هم نشاند؛ جالب آنکه آنهايي که خود در زندان ها بودند و طعم تلخ اسارت را چشيده بودند، و يا دوستان و همفکرانشان را اکنون نيز در بند مي بينند، آمده بودند تا در کنار هم، نه از حقوق بشر ايرانيان، که از حقوق بشر برادران لبناني دفاع کنند! آنهايي که نامه نگاري به سازمان هاي جهاني را، براي استيفاي حقوق بشر در داخل مذموم مي شمردند و هيچ گاه اين نکردند تا صدايشان به دنيا برسد، آن روز آمده بودند تا دست به دامن سازمان ملل بشوند و شکايت برند از اسرائيل که اين چه نسل کشي است و تضييع حقوق بشر. آن هم در روزي که حقوق بشر ديگري در ايران ضايع شد بغل گوششان و احدي در آن مراسم، حاضر به اشاره به آن نشد جز عمادالدين باقي که آن هم گذري بود و خبر از سکته اکبر محمدي داشت. همين.
بله، اين جنگ لبنان، آدمي را به جنون مي کشاند. کودکان و زناني بيگناه کشته مي شوند و روستايي با سکنه اش در چشم برهم زدني ويران مي شود و دل ها ريش ريش مي گردد از اين همه جنايت و ناجوانمردي. اسرائيل و آمريکا محکوم هستند و در اين شکي نيست که جنايتکارند و خونخوار. اما اگر آتش جنگ در لبنان شعله ور شده است و به هر سو مي رود که زبانه کشد در داخل هم زندانيان سياسي دوباره به زندان بازمي گردند و خبري تلخ تر نيز تيتر روزنامه ها مي شود: اکبر محمدي درگذشت. کاري به کار عقايد آن مرحوم ندارم، فقط دلم گرفته است از مرگ عجيب يک جوان که سزايش مرگ نبود.
در اين ميان روي سخنم با اصلاح طلباني است که صدايشان بسته است از نقض حقوق بشر در داخل ايران و هيچگاه اين امر موجب نشده تا کنار هم، حتي براي يک بار هم که شده، گرد آيند اما برادران لبناني اين انگيزه را در آنها ايجاد کردند که گلويشان را حداقل براي آنها هم که شده چاک دهند. اصلاح طلباني که به درست درصدد استيفاي حقوق برادران ما در لبنان برآمده ايد و يکصدا از اسرائيل به سازمان ملل شکايت برده ايد؛ کمي هم به فکر داخل باشيد. چرا چشم بر تشابهات تان بسته ايد و دل چرکينتان را صاف نمي کنيد؟ حادثه اي که براي اکبر محمدي اتفاق افتاد، ممکن بود براي هرکدامتان يا دوستاني که در زندان داريد پيش آيد. آيا بازهم به همدلي نياز نداريد؟