در تحليلهای رايج جنبشهای اجتماعی (از جمله جنبش دانشجويی در ايران ) هنوز شاهد کاربرد نظريه های محافظه کار علوم اجتماعی می باشيم . در اين تحليل ها کمتر از رويکرد های انتقادی و شناختی[1] در تعريف و شناسايی جنبش ها ی اجتماعی در ايران استفاده شده است . از ويژ گيهای اين رويکردها ( مانند نظريه رفتار جمعی[2] ،کارکرد گرايی ، بسيج منابع[3] و نهاد گرايی ) تقليل جنبش ها به سا زمانها (يا شبه سازمانها ی) درگيرو يا به اعتراضات خيابانی و آشوبهای اجتماعی است. گرچه اعتراضات جمعی و گروههای متشکل از جمله معرفهای حضور و يا شکل گيری جنبش های اجتماعی هستند ولی هيچ جنبشی قابل تقليل به اين اعتراضات نيست . اعتراض و طغيان نمادهای گذرای شکل گيری يک جنبش اجتماعی هستند که می توانند در همان حد باقی بمانند و يا به سطح يک جنبش اصيل ارتقاء يابند . همچنين فرو کاستن جنبش های اجتماعی به گروها و سازمانهای محرک آنها مانند تقليل هنر به دانشکده های هنر است.
يکی از مباحثی که توجه جامعه شناسی انتقادی جنبش های اجتماعی را به خود جلب نموده ، مفهوم" خود –فهمی" و يا "خود ادراکی" است . بدين معنا که يک جنبش اجتماعی در حال شکل گيری چه تعريف و درکی از خود و موقعيت خود دارد. اين خود فهمی و خود تعريفی هر چه دارای استقلال بيشتری از فرهنگ سياسی نهادينه شده و سازمانهای موجود حکومتی ،غير حکومتی وابسته و يا مستقل لابی کننده داشته باشد به شکل گيری يِک جنبش اصيل اجتماعی کمک نموده و به مثابه عامل گذار تاريخی و برون رفت از بن بستهای اجتماعی- سياسی ظهور می کند. در اين ميان جنبش های دانشجو يی به دليل توان فکری بالاتر در تدوين خود فهمی اهميت خاصی دارند. عمومأ جنبش های دانشجويی حتی در صورت افول سر منشأ جنبش های اجتماعی مدنی و غير دانشجويی ما بعد خود بوده اند ، مانند جنبش دانشجويی 1968 اروپای غربی و آمريکا که نقطه عطفی در شکل گيری جنبش های اجتماعی جديد[4] دهه های بعدی در اشکال مختلف چپ جديد ، سبز ، صلح طلبی ، زنان، حقوق بشر و... بوده است.
در ايران نيز جنبش دانشجويی (تا سر کوب آن در آذر ماه 1332) گر چه ريشه در نهضت ملی و گفتمانهای راديکال دهه بيست داشت ، سر منشأ شکل گيری گفتمانهای مستقل روشنفکری و در اوج آن گفتمانهای چپ مذهبی شد. شکست اصلاحات نهاد گرا ( در چهارچوب نهاد سياسی موجود ) نهضت ملی ، پايان فضای نسبتأ باز دهه بيست و نا کارآمدی گفتمانهای چپ لائيک که مبانی آنها در تغاير با متن فرهنگی جامعه بود ،منجر به تحول درخود فهمی جنبش دانشجويی به سمت استقلال از نهادهای حکومتی گرديد. گرچه رژيم شاه در سرکوب فيزيکی اين جنبش موفق شد ( بر اساس همان ديد تقليل گرا که جنبش ها را در سازماندهی اعتراضات خلاصه میکرد و بنابراين سرکوب سازماندهی را معادل سرکوب جنبش می انگاشت ) اما جنبش دانشجويی در يک دهه قبل از انقلاب احياء وعيان گرديد. احياء جنبش دانشجويی و سپس بسط آن به جنبش های مدنی عوامل متعددی داشته است که از آن ميان دو عامل سیاسی داخلی و خارجی ( به غير از عوامل ساختاری ) به نظر نقش مهمی ايفا کرده اند:
1- نقش روشنفکران سيال ( غير وابسته به احزاب و گروهها ) که خود متأثر از جنبش دانشجويی بوده و در بستر آن پرورده شده بودند- در ايجاد حوزه فکری و نظری مستقل ، واقع گرا و هماهنگ با متن فرهنگی جامعه. اين حوزه روشنفکری جنبش گرا ( و نه نهاد گرا ) سعی در احياء عناصر رهايی بخش فرهنگ و نقد عناصر محافطه کار فرهنگ داشت( مانند پروژه رنسانس اسلامی و بازگشت به خويش – چه لائيک مانند آل احمد و چه مذهبی مانند شريعتی، طالقانی ، سامی ، پيمان ، بازرگان.
2- حمايت جامعه مدنی جهانی ( به علت همسويی با گفتمان انتقادی روشنفکری غرب) وتأثير آن در شکل دهی به اذهان عمومی جامعه جهانی و در نتيجه کاهش فشارهای ساختاری و سياسی بين المللی و داخلی و همچنين تأ مين عناصر فکری تکامل بخش برای جنبش دانشجويی.
با اين حال جنبش دانشجويی و جنبش های راديکال و مدنی پس از آن را نمی توان جنبش های کاملأ موفق و تمام عيار دانست. گر چه اين جنبش ها نقش اساسی در شکل گيری انقلاب 57 داشتند اما می توان دو عامل اصلی را در بر باد رفتن دستاورد اين جنبش و " های جک شدن " ( ربوده شدن ) انقلاب توسط بنياد گرايی مذهبی (در سال 60 ) در نظر گرفت:
1- پراگماتيسم راديکال يا عملگرايی سياسی مفرط که با انتشار مانيفست های تحکمی و جزوه های سازمانی ، به تلاش در جهت تحول فکری و ارزشی جامعه دربرابررشد و پيروزی سازمانی کمتر بها می دادند[5].
2- در اثر عامل اول عدم توجه وعدم چالش اين جنبش ها با ويروس بار شده بنيادگرايی دينی (ارتجاع راديکال ). گرچه بيش از نيمی از مجموعه آثار ايدئولوگ اين جنبش ( شريعتی ) مبارزه و نقد راديکال ارتجاع مذهبی است ( تز اسلام منهای آخوند ، تشيع علوی – صفوی ، مذهب عليه مذهب و...) اما جنبش مذکور به علت همراهی بنيادگرايی راديکال در هدف ( بر اندازی حکومت غربزده شاه ) دچار اغماض گری شد- تا آنجا که حتی خود شريعتی را به علت نپرداختن به براندازی فيزيکی شاه متهم به محافظه کاری نمود.
در مقايسه با جنبش دانشجويی قبل از انقلاب جنبش دانشجويی جديد هم دارای ويژگی های مشابه و هم ويژگی های متفاوت می باشد:
1- در حاليکه جنبش اول ريشه در گفتمانهای ايدئولوژيک مستقل و بعضأ راديکال شکل گرفته در دهه بيست داشت، جنبش جديد دانشجويی فاقد پيش زمينه نظری منسجم بوده و بيشتر حاصل تراکم خواستهای حقوقی است. با اين حال هر دو جنبش به نوعی واکنش به بن بست راهکارهای نهادگرا و اصلاح طلب بوده اند.
2- جنبش دانشجويی اول در تداوم نهضتی اصيل ( نهضت ملی ) بود اما جنبش دانشجويی جديد که خود " می تواند" مطلع نهضت تحول بخشی باشد، فاقد پيش زمينه نهضتی به معنای دقيق کلمه است.
عنوان " جنبش اصلاح طلبی " دوم خرداد بيش از يک غلو سياسی نبوده است. درتحليلهای سياسی موجود ( مثأثر از حوزه مطبوعات داخلی اصلاح طلب ) نسبت به کاربرد مفهوم " جنبش " نوعی بی دقتی وجود دارد. ويژگيهای يک جنبش " اجتماعی" در" جريان اصلاح طلبی" دوم خرداد قابل تشخيص نيست . اين جريان بيشتر يک نوع فشار سياسی داخل نظام با کسب حمايت توده های مردم در برهه های انتخابات بوده است تا يک نهضت اجتماعی بر آمده از متن مردم. به مردم عملأ و حتی نظرأ(استراتژی فشار از پايين و چانه زنی در بالا) بر خلاف نهضت ملی تنها به ديد اهرم های فشار نگريسته شده است که تنها در زمان رأی گيريهای پارلمانی وگاهی جهت تهديد به رفراندوم مورد استفاده ابزاری قرار گرفته اند. همچنين سياست زدگی مفرط، بالا به پايين نگری، نا محرم پنداشتن مردم ، پيروی از الگوهای اقتصادی نا کارآمد قبلی، حتی پاسخگو نبودن دولت اصلاحات به مجلس اصلاحات در خصوص امور حياتی چون قراردادهای نفتی، سازگاريهای مصلحت طلبانه و...در طول پنج سال گذشته، هيچکدام با تعريفهای جنبش سازگاری ندارند. افزايش ترديد در اصلاح پذيری نظام و بن بست جريان فشار اصلاح طلبی حکومتی ( هرچند برخی گروههای منتقد خارج نظام را همراه کرده بودند ) از مفهوم اصلاح طلبی نيز چيز با ارزشی باقی نگذاشته است. آنچه اکنون در حوزه سياسی و ساز مانی اصلاح طلب تحت عنوان ريزش نيروهای راديکال ، شکل گيری جريان سوم و اعتراضات دانشجويی در حال ظهور است ، شايد بتواند نام يک جنبش اجتماعی را به خود نسبت دهد. تا کنون جريانات سياسی دانشگاهی از جانب گروههای اصلاح طلب داخل حاکميت و گروههای فشار خارج حاکميت ولی معتقد به اصلاحات به وحدت در انديشه (الگوی اصلاح طلبی حکومتی ) و وابستگی در عمل ( به بهانه پرهيز از تنش های اجتماعی) دعوت می شدند. حتی حادثه کوی دانشگاه در مسلخ مصلحت طلبی مذکور در سطح يک فاجعه باقی ماند. با همه اين اوصاف تحرکات اخير دانشجويی تا حدودی حاکی از درک ضرورت استقلال در انديشه و همبستگی در عمل توسط اقشار دانشجو است. اما تکامل و تکاپوی آتی آن منوط به عوامل خاصی است که ما را از غلو درباره اين جنبش بر حذر می دارد:
1- قطعأ سرکوب خشن اين جنبش از طرف محافظه کاران و کاهش حمايت از جانب اصلاح طلبان در دستور کار است . اما از آنجا که يک جنبش اصيل اجتماعی محدود به اعتراضات جمعی و انجمن های سازمان دهنده نيست، شرط تعالی و بقاء جنبش جديد دانشجويی در ايجاد يک فضای معرفتی مستقل از گفتمان های اصلاح طلبی و اپوزیوسیون سنتی است که مبتنی بر خود فهمی و خود آگاهی جامع باشد. تلاش حوزه روشنفکری مستقل در اين ميان نقش کليدی دارد مشروط بر آنکه جنبه تحميل ايدئولوژی از خارج را نداشته باشد و خود جريان در جهت شکل گيری گفتمان جديد سياسی با مبانی نظری قوی در پيوندی عملی با جنبش دانشجويی فعال شود واز کلی گويي های ارشادی و سياستزدگی فعلی بيرون آيد. گرچه امنیتی کردن فضای دانشگاهها و تهدید و ارعاب فعالین در راستای منفعل سازی دانشگاه بوده است ، اما خود می تواند زمینه ظهور اندیشه های مستقل تری را از طریق تاملات عمیق تردر تجارب گذشته فراهم آورد.
اصولا در چنیین شرایطی زمینه برای دور زدن[6] قدرت مطلقه داخلی از طریق پیوند با جنبشهاو گفتمانهای رادیکال جهانی فراهم می شود. آنچنانکه در دهه های 1960و 1970 فراهم گردید. در این میان ناتوانی فکری اپوزیسیون سنتی داخلی و خارجی مزید علتی بر ضرورت برپایی گفتگو بین جنبش جوان داخلی و جهانی است.
حتی اليتهای اصلاح طلبی مشروطه خواه ( مانند حجاريان، کديور...) و جمهوری خواه بازار گرا (مانند گنجی) که دارای وجه قهرمانانه شده اند، نه تنها از درک عوامل دشواری های اجتماعی – اقتصادی عاجز بوده بلکه از حوزه روشنفکری دموکراتيک و انتقادی جهانی فاصله زيادی دارند. تعاریف آنان از دموکراسی بسیار تنگ و سنتی است و واجد عناصر فکری جدید نمی باشد. دعوت از مردمی که در سالهای اخیر طعم تلخ پیوند مهلک دیکتارتوری سیاسی و الگوی های اقتصادی بازار آزاد را در کشور خویش[7] اچشیده اند به نافرمانی مدنی برای جانشینی مطلقه بازار به ظاهر آزاد سرمایه داری حاکی از عمق تناقض در اندیشه راهنمای اصلاح طلبی رادیکال است. گفتمان روشنفکری بين المللی- خصوصأ پس از حادثه سياتل 1999 و ظهور جنبش های وسيع و جهانی رو به سمت عدالت طلبی دموکراتيک است که مبانی دموکراسی اين جنبش ضد سرمايه داری در تقابل با مبانی دموکراسی "جمهوری خواهی" و يا" مشروطه خواهی" رسمی موجود در غرب است[8]. در حاليکه ليبرال دموکراسی در چالش با تعاريف نوين دموکراسی راديکال در حال اضمحلال است، عنايت و تمسک اليتهای اصلاح طلبی ( و حتی راديکال ترين آنها مانند گنجی) به تعاريف محافظه کارانه دموکراسی ، شکاف عميقی را بين گفتمانهای آزا دی خواهی داخلی و جنبشهای آ زاديخواه جهانی ايجاد می کند- جنبشهای راديکال جهانی به تضاد دموکراسی حقيقی و سرمايه داری ليبرال رسيده اند. اين در حاليست که گفتگو بين دو جنبش داخلی و جهانی قبل از انقلاب يکی از عوامل توفيق جنبش دانشجويی و انقلاب 57 بود. از طرف ديگر اغماض نيروهای مستقل در نقد عميق اصلاح طلبی ( چه مشروطه خواه و چه جمهوری خواه) به بهانه اشتراک در هدف می تواند همان پیامد اغماض در نقد ارتجاع مذهبی دوران قبل از انقلاب را به همراه داشته باشد- يعنی هايجک شدن جنبش آزاديخواهی توسط ليبراليسم بازارگرا يا همان ارتجاع مدرن.
2- در جهت پيشبرد هدف فوق نياز به تشکيل محافل و انجمنهای مستقل دانشجويی و روشنفکری است تا تداوم نهضت مذکور نه مشروط به حضور فيزيکی دانشجويان در دانشگاه باشد و نه محدود به اعتراض های پراکنده جمعی. اين محافل روشنگری یا فضاهای باز مستقل[9] در دو مسير تشکيل گفتگوهای راهبردی از يک طرف و از طرف ديگرانتقال انديشه های آزاديخواهانه مستقل به حوزه عمومی می تواند جنبش دانشجويی و آزاديخوهی را وارد مرحله لا يموتی نمايد که با سرکوب و خيانت حذف نشود. تداوم هر نهضتی در پيوند عميق آن با اقشار مردم ، تبادل نظرات فارغ از تعصب و پروسه آگاهی بخشی است.
3- به منظور پرهيز از افتادن در بحث های بی پايان کلامی، جنبش مذکور در صدد برانگيختن افکار و اعتراضات عمومی تربر خواهد آمد:اعتراضات در موضوعات متعدد اجتماعی و حقوقی مانند لغو قوانين تبعيض آميز، لغو قوانين ضد اسلامی وضد انسانی دستگاه به اصطلاح اسلامی مانند سنگسار و اعدام ، مبارزه با برنامه های اقتصادی غير انسانی و ضد کارگری دولت، دفاع از حقوق زنان و کودکان، افشای انحصارات اقتصادی و ناکارآمدی نظام اداری بدون توجه به مصالح جناحی، به نقد کشیدن کلیه مصادیق خشونت در جامعه و غیره. بدين ترتيب جنبش با پرداختن به انبوهی از تک- موضوعات[10] عينی و مهم تر از همه نقد فرهنگ غالب جامعه که مجرای باز تولید قدرت، خشونت و تبعیض در همه حوزه های خصوصی،مدنی و حاکمیت است می تواند موثر در ایجاد تحولات عمیق شود.
اگرجنبش دانشجويی خواستار حمايت وسيع مردمی است، راهی جز حمايت از خوستهای اصيل مردمی و طرح آنها در حوزه عمومی ندارد. جنبش دانشجويی " زبان" اقشار مردم و جامعه مدنی است. در نظر گرفتن و طرح نيازها، مشکلات و تبعيضهای عينی که همه مردم از آن رنج می برند ( و نه صرفأ نيازهای طبقه روشنفکر شهری) تنها راه بسط اين جنبش به بيرون از درهای بسته دانشگاه[11] است. با این حال جنبش دانشجویی وظیفه حیاتی تر دیگری رانیز به عهده دارد و آن " وجدان" بیدار مردم بودن است از طریق نقد فرهنگ جامعه خویش، از جمله نیازهای کاذب تلقین شده، ارزشهای بازتولید کننده اقتدار، خود-ناباوری و انفعال ، سنتهای غیر عقلانی و غیر انسانی ، کلیشه ها ی غالب جنسی و قومیتی، ...
حذف اسلام (به مثابه بخشی از فرهنگ و تاریخ) و يا تقليل آن به حوزه خصوصی در تحلیلها نه تنها خطر از دست دادن زمينه فهم متقابل و ارتباط با مردم را دارد بلکه به حفظ مشروعيت پیوند موجود بین سیاست ونهاد دین کمک می رساند.گرچه به ظاهر تمایل به دین رسمی در میان جوانان وخصوصا در میان دانشجویان کم رنگ شده است اما این نمی تواند به خودی خود حاکی از رهایی اندیشه جوان از ته نشستهای دینی و سنتی گردد. لذا به جای درپیش گرفتن شیوه حذف و اغماض، نیاز به نقد و بازسازی عناصر دینی فرهنگ ایرانی وجود دارد. يکی از بزرگترين عوامل توفيق نهضتهای اجتماعی ، احياء و باز سازی عناصر رهايی بخش فرهنگ جامعه خود و طرد و نفی ارزشهای محافظه کارانه و اقتدار پرور است. پدیده تاریخی اسلام نيز مانندهر مکتب رهايی بخش ديگر ( چون سوسياليسم و روشنگری مدرن) هم در شکل يک نهضت اجتماعی و هم متأسفانه در شکل يک نهاد رسمی اجتماعی-سیاسی محافظه کار ( دين) ظاهر شده است. باز سازی عناصرضد قدرت فرهنگ اسلامی به پویایی و پایداری جنبش تاريخی امروز کمک شایانی می رساند.[12] همچنین ساختار متکثر و منعطف "جنبش جهانی عدالت طلب"[13] (که به غلط جنبش ضد جهانی شدن نامیده شده) می تواند منبع الهام بسیار موثری در بازسازی مقاومت باشد؛ آنچنان که چپ جدید دهه 1960-1970 برای انقلاب ایران بود. جنبش جهانی مبتنی بر تاسیس شبکه های پویای ارتباطی بین سازمانها، گروههای فعالین، افراد، و نهادهای بسیار متنوع مدنی مستقل از دولت و بازار می باشد. بنابراین یک جنبش واحد با سرسپردگی به ایدئولوژی واحد نبوده و این عدم تمرکز را ازنقاط قوت آن می دانند . بدیهی است اندیشه های هنوز محدود به ایدئولوژی های سنتی چپ چنین عدم تمرکزی را نقطه ضعف می پندارند و خواهان یگانگی در دیدگاهها و استراژی های مبارزه هستند. اما چنین چیزی حداقل در شرایط کنونی (چه در سطح ملی چه جهانی) نه ممکن است و نه مطلوب. ساختارهای اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی به قدری پیچیده و در هم تنیده شده اند که هیچ ایدئولوژی و اندیشه دینی واحدی قادر به ارائه تحلیل جامع وارائه راه حل مورد وفاق همگان نخواهد بود. با این حال این امر به هیچ وجه به معنی کنار گذاشتن تاریخ اندیشه ها و جنبشهای مذهبی وسکولار عدالت طلب نیست. بلکه آنچه مهم است کنار گذاشتن تعصب ، و در عوض رشد و تشویق فرهنگ تعامل و گفتگوی فارق از سلطه ، گسترش ارزشهای فرادینی – فراایدئولوژیک[14] مانند " تنوع" ، " تساهل"،" خود-انتقادی" ، " عزت نفس انسانی" ، " حقوق بشر" ، " احترام متقابل" و "حساسیت نسبت به هرگونه تبعیض"، " همبستگی" و غیره می باشد . بنابراین اگر بخواهیم جنبش امروزعدالت جهانی را به مثابه یک پدیده تاریخی تعریف کنیم ؛ آنراباید یک فرهنگ ، یک معرفت ویک شیوه اندیشیدنی رو به گسترش بدانیم (متشکل ازارزشهای فوق) که مبانی شبکه های تعاملی[15] و همبستگی منعطف[16] بین گروههای مختلف راشکل می دهد. اندیشه ای که دیگر سرسپردگی " مطلق" به هویت دینی یا ایدئولوژیکی از پیش تدوین شده واحدی رانمی پذیرد وهم زمان ذهن خویش را برای استخراج عناصر رهایی بخش هر مذهب وایدئولوژی سکولاری، باز و فعال نگه می دارد.[17] و اگر هنوز از چارچوب دینی ویا ایدئولوژیکی خاصی بهره می برد آنرا در برابر شرایط و نیازهای جدید و در گفتگو با دیگران بازسازی می نماید. اندیشه ای که در تحلیل هایش دیگر بین حوزه خصوصی و عمومی ، بین زن ومرد، بین طبیعت و جامعه، بین نیازهای مادی و معنوی، بین خودی و دیگری (غیر خودی)، بین فرهنگ و سیاست، بین توسعه سیاسی و اقتصادی، بین عدالت و آزادی، بین تنوع و هبستگی ، بین فرد و جامعه، بین امرمذهبی وسکولار ، بین عاملیت انسانی و زیر-ساختارهای تاریخی[18] ،(و بسیاری دیگر دوگانه انگاری های[19] مهلک اندیشه سنتی – چه چپ، چه راست، چه مذهبی) تضاد برقرار نمی کند. زمینه های پیدایش چنین شیوه تفکری[20] در هردو سطح جهانی و ملی درحال ظهوراند و ما هر یک به سهم خود می توانیم در تدوین و روشن تر کردن آنها هم در عمل و هم در اندیشه نقش ایفا کنیم.